|
|
|
|
|
مایکل شوماخر چندین سال متوالی در مسابقات رالی در دنیا اول شد. تنها رمز موفقیت من این است که زمانی که دیگران ترمز می گیرند، من گاز می دهم…
STUDY while others are sleeping
(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)
DECIDE while others are delaying PREPARE while others are daydreaming BEGIN while others are procrastinating WORK while others are wishing SAVE while others are wasting LISTEN while others are talking (گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند) SMILE while others are frowning PERSIST while others are quitting موفق باشید.(ψ )
http://funpersian.com |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:24 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
فرض کنید
زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را
در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن
توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت
افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما
آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه
میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح
خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح
ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر
بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست
رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:19 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
درویشی تهیدست از كنار باغ
كریم خان زند عبور میكرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 7:37 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
لطافت و سرسختی را از آب
بیاموزیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 7:36 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ما در سالن غذاخوری
دانشگاهی در اروپا هستیم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:26 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
استفان
کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف
انیشتین است که میگوید:« اگر میخواهید در زندگی و روابط شخصیتان تغییرات
جزیی به وجود آورید به گرایشها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان
میخواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگیتان ایجاد
کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید .» او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموستر میکند:
« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر
شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و
درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد
میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.
بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب
میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را
از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود.
اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی
خودش نمیآورد و غرق در افکار
خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای
محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید
جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد
میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً
متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین
بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به
این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش
ترکید و اشکش سرازیر شد.»
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 7:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد. چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد. پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند. شیوانا
از آن جاده عبور می کرد. به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا
به مدرسه ببرد و درمانش کند. یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:" این
پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و
نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در
اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چی به او کمک می
کنی!؟"شیوانا به رهگذر گفت:" من به او کمک نمی کنم!! من دارم به خودم کمک
می کنم. اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه
روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم. من دارم
به خودم کمک می کنم !"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 7:50 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح که از خواب
بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 7:41 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی از منطقه ا ی که مرکز خانه های فواحش بوده، مسافر مردی را سوار میکند و پس از حرکت، دو نفر زن قصد سوار شدن در همان تاکسی را داشتند، مسافر مرد به راننده میگوید که آنها را سوار نکند و خود کرایه ی دو نفر را میپردازد!به مقصد که میرسند مسافر کرایه سه نفر را می پردازد و در پاسخ علت امر یعنی عدم موافقت او با سوار کردن آن دو زن به راننده میگوید که چون او شغل جاکشی دارد و بسیاری از مردم او را می شناسند برای حفظ آبروی آن دو زن که زنان محترمی به نظر میرسیدند نباید با او در آن تاکسی دیده می شدندراننده تحت تاثیر اخلاق و غیرت آن جاکش محترم! قرار میگیرد و کرایه ی دو نفر را به او برمیگرداند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 13:39 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد. رد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت غاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز درمغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید.. زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی." پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟ گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:44 توسط
|
|
||